نامهاي به تو كه چشمان زيبايت را به چشمان خستهي من ندوختي تا بداني كه اين
نگاه خستهي من، رد پاي چه كسي را جست و جو مي كند?
نامهاي به تو كه از داغي دستانم و رنگ و روي پريشانم، درد درونم را نشناختي و من
غمگين و خسته در سوز و گدازي از دوري تو، دل به تنهايي سپردم.....
نامهاي به تو كه با سخن مهرآميزي، اندوه دلم را نميكاهي و نخواستي كه بداني اين
درخت پژمرده ريشه در اشك خود دارد و داغ بي مهري تو را بر جان خريده...
راستي با توام? اي گل خندان? اي اميد زندگي پر اندوه من...
كاشكي نيم نگاهي گذرا بر گذرگاه خود میانداختي و اين دل شكسته را در
گذرگاهت مي ديدي? بهترست بداني كه نه من گلم و نه خار خارستاني بزرگ... من
همان گياه خود روي كنار جويي كم آبم كه در گذر گاهت... خوش ايستاده ام و به
اميد نگاه تو تن به سايش سپرده ام...
اما بدان من گل كرده ام? گلي كوچك و زيبا به اميد آن كه تو نيم نگاهي به من افكنی
و يا با پنجهي نيرومندت مرا بچيني و ببيني و با لبخندي پر پر كني و من در دستان تو
سرد شوم و در ياد تو يادگار بمانم.... كاشكي مي دانستي كه بــــــیتــــــــو .......
هميشه بارانیترين نگاههايم را براي تو كنار گذاشتهام و آبیترين لحظههايم را.... با
خيال حضور تو به دست باد سپردهام.
همين فردا كه بيدار شوم، وقت نگاهت
پنهان از ترانه دلتنگي آسمان...
جشن مي گيرم
شايد آشنايي ها را تجربه كنم.
ديروز اميد رفت و تو را ميخواند.
و امروز من تو را خواهم خواند.
خفته اي يا بيدار؟
ز چه غمگيني؟ دلخوشي ها كم نيست.
دوستان گويندم.
من به آنها گويم :
تا داروگ نگويد كي رسد باران ؛ دلخوش سيري چند؟
گويم دوباره : دانم جوابي نيست.
بگذريم از اينها.....
نازنين ؛ هواي حوصله ابريست.
بر وسيع صورتم قطره هاي خون جاريست.
پاييز؛ حس آشنائيت با من نيست.
با كيست؟
