تبليغاتX
شرح تنهایی

شرح تنهایی

تنها شادی زندگیم این است که هیچکس نداند تا چه حد غمگینم

خداحافظ


دیگر طاقت ندارم.......همه چیز برایم مرده است.......دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست........در انتظار مرگم.......امیدوارم مرگ به سراقم بیاید.......دیگر زندگی کردن برایم فایده ای ندارد.......بجز مرگ چیز دگری دوست ندارم........چرا به سراقم نمی ایی......


مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه ی سیمین دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره ی سرخ گلو میخواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان میچیند

مرگ در سایه نشسته است

به ما مینگرد و همه میدانیم …


+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 14:29  توسط ارغوان  | 

دلم گرفت از این روزها از این روزهای بی نشون

از این همه در به دری از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از ادما از آدمای مهربون

از این مترسکهای بد از همدلهای همزبون

تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون

آهای خدای عاشقا توئی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پره از غمهای رنگ و و وارنگ

از جمله دوست دارم دروغهای خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزها از ادما از آدمای مهربون

از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون


 


+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 14:5  توسط ارغوان  | 





+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 13:50  توسط ارغوان  | 

الو ... الو... سلام
الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:47  توسط ارغوان  | 

به خودم می گویم قوی باش...

به خودم می گویم مهم نیست...
به خودم شک کردن را می آموزم :
- ایا واقعا ارزشش را داشت...یا دارد ؟
به خودم خیلی چیز ها گفته ام...و می گویم...
به خودم می گویم...همیشه ، وقت هست برای
فراموش کردن...حداقل به اندازه ی تمامی باقی عمرت....
ولی...ته همه ی اینها این است که :

... من غمگینم.




من غمگينم...



من به اندازه تمام حصارهايي كه درووبرم هست غمگينم...



من به وسعت تمام نگاههاي تحقيرآور غمگينم...

من غمگينم وقتي صداي گريه كودكي فضاي بيمارستان را پر ميكند و پدر با

خود ميگويد: اي واي دختر است....



من به اتمام اين سنگيني ايمان ندارم.

گويي هميشه اين گونه بوده است و خواهد بود..!



من غمگينم ..






بزار تنـــــــها بمونم با خیــــــــــــالت بخـــونم از دو چشـــــــــم بی مثالت
بزار ایــن قلـــب خسته تا قیـــــــامت
بــــــمونه عاشــــق اون قد و قـــامت
بـــــزار چشـــمای غمگینم ببـــــــاره
دلــــــی که عاشقه آروم نـــــــــداره
بــــــزار باشه برامون یادگــــــــــــاری
غـــــــم و گریه تو بارون بهــــــــــاری
نــــزار چشـــمام ببینن رفــــــتنت رو
آخـــــــه ســــخته براشون رفتــن تو
نزار دستـــام توی دستات بشـــــینه
اگــــر ایـــــن گفتگوی آخـــــــــــــرینه
نزار قلــــــــــبم بفــــــــهمه بی وفایی
برو اما نـــــــــــگو هـــــــرگز کجــــــایی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:10  توسط ارغوان  | 


گویی قوای ذهنیم ضعیف شده


مدام در تکرار خاطرات

در لحظه ای مشخص

ذهنم قفل می شود و نگاهم خیره می ماند

این چه صحنه ایست خدایا که این جسم ضعیف توان تکرارش را ندارد

بگذار بار دیگر مرور کنم

آه .....

لحظه ی خداحافظی...!!




ای تنهایی ...

سالیان درازیست که تو را محرم خود کرده ام

سالیان درازیست که همدم من بوده ای

سالیان درازیست که با تو خو کرده ام

ای تنهایی ...

در این عالم رفاقت

فقط یک خواهش از تو دارم
مرا تنها نگذار...!





از اين خنده هاي پرآشوبتان خسته ام

از اين ذهن و باورهايتتان خسته ام

از اين سرزمين گل آلودتتان خسته ام

يکي سرد و خاکستري در غبار

تن آلوده ام خسته ام خسته ام

کجاي جهان مي روم سيل اشک

که از شانه هاي تو ام رسته ام

خرابم خراب غم و درد وعشق
بزن از تمام جهان خسته ام



+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:23  توسط ارغوان  | 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه



از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید...



یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...


من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که



در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند



اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم


و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کردم



و تو...


چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...


تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ...



اولین مهمان تنهایی هایم بودی...


روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت



به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ...



دلم گرفته بود...


زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم...


به تو تکیه کردم...



هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در



خود مخفی کردم ...


دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم



اما لیاقتش را نداشتم....


مدتها بود که به راه های رفته...


به گذشته های دور خیره شده بودی ...



من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به



خون اغشته بود...


تحمل کردم ... هیچ نگفتم



چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ...


به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند



باید زندگی کرد...


اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود



جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...


و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...


با این همه...


بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...


هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست


مرا ببرد آنجایی که مردمانش


با هیچ زندگی می کنند


به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:53  توسط ارغوان  | 

اومدی نموندی چی بشه

دل عاشقمو سوزندی چی بشه

من تو رویای خودم خوش بودم

خواب چشمامو پروندی چی بشه

بی تو تنهائی خوبی داشتم

سر رو شونه خودم میزاشتم

غم دنیا تو دلم بارونی میشد

شبا که چشمامو رو هم میزاشتم

آروم آروم به تو عادت کردم

حتی به چشمام حسادت کردم

تازه دیدم با دلم جور شدی

دله من خواست و رفاقت کردم

چه زود برات تموم شدم

چه زود به پات حروم شدم

تو خونه دلت چه زود

آفتاب روی بوم شدم

اگه قرار بشکنم از سریه دیوار بزنم

فقط یکم امون بده تا از چشات دل بکنم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:12  توسط ارغوان  | 

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات كاری بود

دل من سخت شكست

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی

به من و عشقی پاك

كه پر از یاد تو بود

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم





 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:32  توسط ارغوان  | 

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات كاری بود

دل من سخت شكست

و چه زشت


به من و سادگی‌ام خندیدی

به من و عشقی پاك

كه پر از یاد تو بود

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:17  توسط ارغوان  | 

گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است

چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم

میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است.....باورم نمیشد


اما دیگر برایم باور شد

که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند

و تو که روزی بهترین بودی....ناگهان بدترین شدی....

چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟؟؟

سادگیم را ؟؟؟؟؟؟

اما بدان....سادگیم را ساده نگیر

باورت کردم....به خیال خامم که تو هم باورم کردی....

با تو دنیایی نقره ای ساختم

با تو نفس کشیدم....

به تو امید بستم.....

چه راحت شکستی و رفتی.....

چه بی خیال آتش زدی....این دل بی درمان را.....

چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر بدبخت وساده بودم....

تو زلالیم را ندیدی، به بازیم گرفتی حداقل برای بار آخر منو به بدترین شکل بازی دادی.....

مرا،احساسم را به بازی گرفتی....

من بازیچه نیستم.....عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی....

دروغی بزرگ که منو دوست داشتی ....

هرگز نمی بخشمت



یادته یه روز بهم گفتی : هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده......

گفتم : اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون گریش می گیره .....

گفتم : یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشام خواست بباره تنهام نذار . گفتی : به چشم

حالا امروز من دارم گریه می کنم ... اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور ایستادی و بهم نگاه می کنی







+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:14  توسط ارغوان  | 

اشکی که بی صداست، پشتی که بی پناست، دستی که بسته است، پایی که خسته است، دلی که عاشق است، حرفی که بی صداست، شعری که بی بهاست، دارایی من است، ارزانی شماست



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:52  توسط ارغوان  | 

پسر به دختر گفت



اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی



اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.



دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.



تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.



حال دختر خوب نبود...



نیاز فوری به قلب داشت...



از پسر خبری نبود...



دختر با خودش می گفت:



می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...



ولی این بود اون حرفات؟...



حتی برای دیدنم هم نیومدی...



شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...



آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...



چشمانش را باز کرد،



دکتر بالای سرش بود.



به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟



دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.



شما باید استراحت کنید..



.در ضمن این نامه برای شماست!..



دختر نامه رو برداشت،



اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،



بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.



الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.



از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.



پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..



اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.



(عاشقتم تا بينهايت)



دختر نمی تونست باور کنه...



اون این کارو کرده بود...



اون قلبشو به دختر داده بود...



آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...

و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم؟...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:12  توسط ارغوان  | 

آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت


آن هنگام که جغد پیر ترانه های خاکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند

زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم

لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم

من در می یابم مرگ را

خود کشی را

خودکشی دیوانگی نیست

خودکشی حقارت نیست

خودکشی حماقت نیست

زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !

وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم

زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم

لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند

من در می یابم مرگ را

خود کشی را

خودکشی ضعف نیست

خودکشی درماندگی نیست

خودکشی جهالت نیست

شعار ندهید که زندگی زیباست

عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید

در می یابید مرگ را

خودکشی یعنی شهامت

خودکشی یعنی جسارت

خودکشی یعنی رهایی

خودکشی ... آه ... خودکشی



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:0  توسط ارغوان  | 

وقتی اشکایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم
تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:26  توسط ارغوان  | 

توی قلبت جایی واسم نیست نمی گم کسی رو داری اما دیگه باورم شده می خوای تنــهام بذاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:1  توسط ارغوان  | 

دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟؟؟

دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبونت بشکنی؟؟؟

دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی؟؟؟

حتی اگه....

حتی اگه بره و همی چیزو با خودش ببره.....

دارو ندار دلتو....

حتی اگه از اون فقط هاهای گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نفسش....

اخرین نگاهش حتی اگه بعد رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه....

دیدی......

دیدی هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرشو میده چه حالی میشی؟؟؟....

بر میگردی و به اون رهگذر نگاه می کنی تا مطمئن بشی خودش نبوده.....

همین طوره مگه نه؟؟؟.....



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:52  توسط ارغوان  | 

دلم بزایت تنگ شده است

برای چشمای قشنگت تنگ شده است!!!

دل تنگی هایم همیشگیست اشک های روی گونه هام همیشگیست!!!

حالا دیگر دستهایت بزرگترین ارزوی من است

رویایی که در سر دارم قشنگترین صحنه ی زندگی من است

تو نمی دانی که انچه در دل دارم درد چند ساله ی من است

چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.....

و

چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و به عشق تو نرسیدن.....

ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از تو زندگی سخت و نا شکیباست



...............................................................


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:51  توسط ارغوان  | 

یه بغض غریب توی گلوم لونه کرده ویه احساس داره با تیر به ریشه ی بودنم می زنه

دلم برای روزای افتابی گذشته بی تابی می کنه 

و پاهام بد جوری دلتنگ پا گذاشتن تو جاده بارون زده خیاله

چقدر سخته ارزوی کسی رو داشتن که ارزوی تورو نداره

چقدر سخته دلتنگه کسی بودن که دلتنگ دیگریه

خواستم روی یاد تو خط بکشم

خواستم دیگه دلتنگت نباشم

از جام بلند شدم و چراغای اتاقمو روشن کردم

سکوت رو شکستم

اهنگ رو قطع کردم بعد اشکامو پاک کردم

اماقطره بعدی اشکام هم روی گونه هام لغزید تا بهت بفهمونه

تورو دوست داره و دلتنگته


+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:40  توسط ارغوان  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:14  توسط ارغوان  | 

.......................................................................

حالا که نموندی بگو از من چی دیدی

چه ساده نشستی چه ساده پریدی

بغضمو وقت جدایی نگه داشتم به سختی

حتی واسه دل خوشیم هم دست تکون ندادی رفتی

پس بزار روی ماهتو دم آخر نگا کنم

سخته با خاطراتمون با دل خون وداع کنم

وقت رفتنت نبود خدا حافظ عشق من

دلت میشکنه یه روز می دونی قدر اشک من

سخته گفتنش ولی خداحافظ عشق من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:10  توسط ارغوان  | 

.......................................................................

حالا که نموندی بگو از من چی دیدی

چه ساده نشستی چه ساده پریدی

بغضمو وقت جدایی نگه داشتم به سختی

حتی واسه دل خوشیم هم دست تکون ندادی رفتی

پس بزار روی ماهتو دم آخر نگا کنم

سخته با خاطراتمون با دل خون وداع کنم

وقت رفتنت نبود خدا حافظ عشق من

دلت میشکنه یه روز می دونی قدر اشک من

سخته گفتنش ولی خداحافظ عشق من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:9  توسط ارغوان  | 

خداحافظ عشق من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط ارغوان  | 

کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی...همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه نیستی...نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه میونه رنگین کمونه خاطرات عاشقونه...اخرین ستاره بودی تو شب دل وا پسی هام...خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام...لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه تو دیگه بر نمیگردی اخر قصه همینه ..میشکنم بی تو و نیستی به سراغم نمیایی که ببینی بی تو می میرم و نیستی تو کجایی تو کجایی که ببینی.......شب بی عاطفه برگشت شب بعد از رفتن تو شب از نیاز من پر شب خالی از تن تو ... با تو گل بود و ترانه با تو بوسه بود و پرواز گل و بوسه بی تو گم شد بی تو مرده شد اواز ...اخرین ستاره بودی تو شب دل وا پسی هام...خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام...لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه تو دیگه بر نمیگردی اخر قصه همینه ..میشکنم بی تو و نیستی به سراغم نمیایی که ببینی بی تو می میرم و نیستی تو کجایی تو کجایی که ببینی......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:41  توسط ارغوان  | 

سلام بچه ها دیروز عشقم خیلی دلمو شکوند جوری که باز از دنیا سیر شدم دیگه هیچی جز مرگ واسم مهم نیست باز تصمیم به خود کشی گرفتم خدایااااااااااااااااااا مگه من چه گناهی کردم که شبام باید با گریه صبح بشه مگه چه گناهی کردم که باید این جوری زجر بکشم دیگه چقدر زجر چقدر امید واری واقعا خسته شدم عدنان دیروز خیلی دلمو شکوندی مگه چی کارت کردم که با من این جوری می کنی تنها ارزویی که الان دارم مرگه خدایاا چرا جونمو نمی گیری راحتم کنی تا دست به خود کشی نزنم چرا خودت منو نمی بری دیگه از خودم بدم میاد دیگه زندگی واسم تموم شده
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:36  توسط ارغوان  | 

نامه‌اي به تو كه چشمان زيبايت را به چشمان خسته‌ي من ندوختي تا بداني كه اين

نگاه خسته‌ي من، رد پاي چه كسي را جست و جو مي كند? 

نامه‌اي به تو كه از داغي دستانم و رنگ و روي پريشانم، درد درونم را نشناختي و من

غمگين و خسته در سوز و گدازي از دوري تو، دل به تنهايي سپردم.....

نامه‌اي به تو كه با سخن مهرآميزي، اندوه دلم را نميكاهي و نخواستي كه بداني اين

درخت پژمرده ريشه در اشك خود دارد و داغ بي مهري تو را بر جان خريده...

راستي با توام? اي گل خندان? اي اميد زندگي پر اندوه من...

كاشكي نيم نگاهي گذرا بر گذرگاه خود می‌انداختي و اين دل شكسته را در

گذرگاهت مي ديدي? بهترست بداني كه نه من گلم و نه خار خارستاني بزرگ... من

همان گياه خود روي كنار جويي كم آبم كه در گذر گاهت... خوش ايستاده ام و به 

اميد نگاه تو تن به سايش سپرده ام...

اما بدان من گل كرده ام? گلي كوچك و زيبا به اميد آن كه تو نيم نگاهي به من افكنی

و يا با پنجه‌ي نيرومندت مرا بچيني و ببيني و با لبخندي پر پر كني و من در دستان تو

سرد شوم و در ياد تو يادگار بمانم.... كاشكي مي دانستي كه بــــــی‌تــــــــو .......

هميشه بارانی‌ترين نگاه‌هايم را براي تو كنار گذاشته‌ام و آبی‌ترين لحظه‌هايم را.... با

خيال حضور تو به دست باد سپرده‌ام. 

همين فردا كه بيدار شوم، وقت نگاهت 

پنهان از ترانه دلتنگي آسمان... 

جشن مي گيرم  

شايد آشنايي ها را تجربه كنم.

ديروز اميد رفت و تو را ميخواند.

و امروز من تو را خواهم خواند.

خفته اي يا بيدار؟

ز چه غمگيني؟ دلخوشي ها كم نيست.

دوستان گويندم.

من به آنها گويم :

تا داروگ نگويد كي رسد باران ؛ دلخوش سيري چند؟

گويم دوباره : دانم جوابي نيست.

بگذريم از اينها.....

نازنين ؛ هواي حوصله ابريست.

بر وسيع صورتم قطره هاي خون جاريست.

پاييز؛ حس آشنائيت با من نيست.

با كيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:56  توسط ارغوان  | 

چگونه او را عاشق خود کنیم

 زياد معاشرت كنيد... سپس غير قابل دسترس گرديد 

هـر چه بيشتر با شخصي ارتباط داشته باشيد آن شخص بيشتر شما را دوست خواهد داشت. اين را ديويد ليدمن متخصص رفتار انسانها بيان مي كند. در واقع حق با اوسـت.

چندين مطالعه ديگر نشان داده كـه در مـعـرض قـرار گـرفـتن مكرر با هر محرك خاص ما را نسبت به آن محرك علاقه مند تر مي گرداند. (تنها زماني اين نظريه صدق نمي كنـد كـه واكنش اوليه ما به آن محرك منفي باشد). بنابراين در ابتداي آشنايي از آنكه كناره گيـر، گريزان و غير قابل دسترس باشيد، پرهيز كنيد. در عوض به دنبـال بهانه هاي فراوان براي آنكه وقت خود را با وي بگذرانيد باشيد. 

اكنون حواستان را كاملا جمع كنيد چون اين مرحله زيركانه بوده و احتياج به مهارت دارد. درست زماني كه مطمئن شديد كه او را مجذوب خود كرده و محبوب گشته ايد به تدريج معاشرت خود را كاهش داده و كمتر در دسترس قرار گيريد و اين كـار را تـا زماني كـه وي ديگر شما را ديگر ملاقات نكرده و نبينـد ادامه دهيد. 

شـما هم اكنون "قانون كمـيابي" را بطور مؤثر بكار گمارديد. همه ما واقف هستيم كه: مردم خـواهـان چيزهايي هستـند كه نميتوانند داشته باشند. و هميشه در دسترس بودن شـما سبب كاهـش ارزش و شـان شما مي گردد. براي مثال هـرگـاه پـايتان را از در خانه بيرون بگذاريد و با توده عظيمي از الماس بروي زمين روبرو گرديد، كم كم برايتان عادي شده و ديگر آنها را بچشم سنگهاي گرانبها و ارزشمند نخواهيد نگريست.

اين قانون كميابي است كه سبب ميشـود بـيشتر طالب آنها گرديد. با آنان باشيد و سپس كمياب گرديد و مشاهده خواهيد كرد محبوب تر مي شويد. 

ما مرتبا در مورد مسايلي چون شور و اشتياق، جـاذبـه جـنـسـي و عـشـق صحبت به ميان مياوريم اما به "شباهت ها" اشاره اي نميكنيم . بـايـد آگـاه باشيم افراد با خصوصيات متضاد در بلـنـد مـدت جـذب يـكديـگر نـمي شوند. ما همواره در جستجوي شباهتها ميان خود و شريك زندگيمان مي بـاشيم. 

اغـلب ما بـا گـشـتـن و مـعـاشرت با دوستاني كه مورد علاقه امان نمي باشند ترس داريـم پس چـرا با مـعشـوق خود چنين كنيم؟ علاقمند بودن و دوست داشتن كسي بسيار مهم تر از آن است كه ما عاشق آن فرد باشيم. تنـها شباهت هاي اخلاقي و شخصيتي ما نيست كه حائز اهميت ميباشد. هرگاه شما با فردي كـه از لـحاظ ظاهـر شبـيـه شـما باشد آشنا گرديد، احتمال آنكه وي شيفته و دلباخته شما گردد 4 برابر بيشتر ميباشد. 



به او نگاه كنيد... 

زيـك روبيـن روانـشـنـاس دانشگاه هاروارد مطالعه اي را صورت داد تا دريابد آيا قادر است عشق را بطور علمي توسط ضبط مدت زماني كه دو عاشق بيكديگر چشم دوختـه انـد، مورد اندازه گيري قرار دهد. وي دريافت كه دو فردي كه عميقا عاشق يكديگر مي بـاشند 75 درصد از زماني را كه گفتگو مي كنند، به همديگر نگاه مي كنند.

و هـنـگـامي كه فرد ناخوانده اي به ميان صحبتشان وارد ميگردد آهسته تر روي از يكديگر برمي گـردانـنـد. در گـفـتـگوهـاي معمولي افراد 30 تا 60 درصد از وقت را به نگاه كردن به يـكديـگر اخـتـصـاص مي دهند. اهميت مقياس روبين واضح ميباشد: احتمال آنكه بگوييم دو فرد تا چه ميزان عاشـق و دلبـاخته يـكديـگر هستند را مي تـوان بـا انـدازه گيـري مـدت زمـانـي كـه آن دو عاشقانه به يكديگر زل مي زنند تخمين زد.

برخـي روانـكاوان از آن در حين مشاوره براي آنكه دريابند تا چه اندازه زوجين به يكديگر علاقه و عشق دارند سود مي برند. 

هـمچنين اين موضوع اطلاعات سودمند زيادي را بـراي آنـكه بـخواهيد شخصي دلباخته شما گردد در اختيارتان قرار ميدهد. اينگونه كه: هرگاه به شخصي كه دوسـتـش مي داريد در حين گفتگو 75 درصد از زمان به وي نگاه كنيد. با اين كار مغز آن فرد را فريب ميـدهيد. مـغز آن شخص آخرين باري كه فردي تا اين اندازه به او نـگـاه كـرده را بـخاطر آورده و تـحلـيـلش از اين نگاه طولاني، وجود عشق و علاقه خواهد بود. در نتيجه اين طـور مـي انـديـشد كه عاشق شما است و مغزش شروع به ترشح فنيل اتيلامين (PEA) مي كند.

ايـن مـاده از خانواده آمفي تامين ها ميباشند كه توسط سيستم عصبي ترشح ميگردد.هنگامي كه ما عاشق ميشويم PEA همان عاملي است كه سبب تعريق كف دستان، احساس دل آشوبي، و افزايش ضربان قلب ميشود.هر چه شخصي كه شما خواهانش ميباشد PEA بيشتري بدرون جريان خونش جاري گردد احتمال آنكه او دلـبـاخـتـه شـمـا گـردد افـزايـش ميـيابد.

زماني كه شما نمي توانيد صادقانه فردي فرد بي رغبـتـي را وابسته خود كنيد، بكارگيري اين تكنيك توليد PEA را كاملا ميسر خواهد نمود. امتحان كنيد.مطمئن هستم از نتيجه كار خود شگفت زده خواهيد شد. زمـانـي كـه بـا شخصي هستيد به وي حس عاشق بودن را القا كنيد و اينكه او سـرانـجـام بـاورش شـود كه عاشق شما است، زياد بطول نخواهد انجاميد. 

روي برنگردانيد... 



ديـگر يـافته هاي تعيين كننده در تحقيقات روبين: اگر فردي بـه زن و شوهري كه در حـال گفتگو هستند، ملحق گردد، مدت زمان زيادي طول مي كـشـد تـا نگاه آن زوج از يكديگر منحرف شده و به نفر سوم برگردانده شود. باز هرگاه اين عمل را با شـخصـي كـه هنوز دلباخته شما نگشته بكار بنديد، به او طوري القا ميكنيد كـه گويي دلبـاخته شماست و باعث سرازير گشتن مقدار بـيـشـتـري PEA داخـل جريان خونش مي شـويد. لئيل لونـز، مـتخصص روابط انسانها، اين تكنيك را "چشمان آب نباتي" نـام نـهـاده. 

چشمانتان را به چشمان فردي كه دوستش مي داريد قفل نموده و ثابت در همان حالت نگه داريد. حتي زماني كه او صحبتـش پـايـان يـافـت و يا آنكه شخص ديـگـري به شما مـلـحـق شد، روي برنگردانيد.

وقتي سرانجام خـواسـتـيـد چشمانتان را از چشمانش برگردانيد (پس از 4-3 ثانيه) آن كار را با بي ميلي و آهستگي انجام دهيد دقيقا مانند آنكه توسط يك آب نبات به يكديگر چسبيده ايد. 

شايد اين تكنيك زياد سودمند به نظر نرسد ولي باور كنيد هرگاه بطور صحيح صورت گيرد از تعجب نفس شما را بند خواهد آورد.

اگرآنقدر كمرو و خجالتي مي باشيد كه قادر نيستيد مستقيما به چشمها خيره شـويـد از تكنيك آب نـبـات صـرف نظر كرده و از اين روش استفاده نماييد.بفردي كه وارد گفتگوي شما شده روي برگردانده اما به محض آنكه سخنان آن فرد پايان يافت، بـه سرعت چشمانتان را به سمت شخص مورد علاقه خود بازگردانيد. اين يك حركت بررسي كنـنده است. شما ميـخواهيد واكنش وي را از آنچه گوينده بيان داشته مورد بررسي قرار داده و بـه وي تفهيم كنيد كه بيش از آن فرد به او علاقه مند هستيد. 

از علم مردمك سنجي كمك بگيريد... 



ما هـمگي با حالت چشمها پيش از خواب آشنا هستيم وقتي بـه آنها مينگريم نگاهـي خمارآلود است. شما تنها به يك چيز براي ايجاد حالت چشمان پيش از خواب نياز داريد: مردمك هاي بزرگ و متسع. 

بر طبق علم مردمك سنجي اين عاملي اسـت كـه هـمه ما به آن پاسخ مي دهيـم. شـما قادر نيستيد مردمك چشم خود را آگاهانه كنترل كنيد (به همين خاطر است كه مي گويند چشمها هيچگاه دروغ نميگويند). اما شما ميتوانـيـد با ايجاد شرايط مناسب حالت مردمك منبسط را پديد آورده و به نتيجه دلخواه بـرسيد. ابتدا نور را كاهش دهيد. هـرگاه ميـزان روشـنـايـي و نـور مـحيـط كاهـش يابد مردمك چشمها متسع ميگردند.

به همين خاطر است كه استفاده از نور شمع و يا كليدهاي كاهنده نور چراغها در رستورانهاي رمانتيك ضروري ميباشد. تنها با ملايم كردن و كاهش نور نيست كه چهره ما جذاب تر بنظر ميرسند، مردمكهاي منبسط نيز سودمند هستند. 

دانشمندان 2 تصوير از يك زن را به مردان نشان دادند. هر دو تصوير يكسان و مشابه بود يكي از دو تصوير طوري دستكاري شده بود كه مـردمك چشـمـها بـزرگـتـر بـنـظر بـرسنـد. زماني كه تصوير دستكاري شده را نشان مردان دادند، آنهـا زن را در تـصـويـر دسـتـكاري شده، 2 برابر جذابتر از تصوير واقـعـيـش تـشـخيـص دادنـد. بـروي چهره مردان نيز آزمايش مـشـابـهـي صـورت گـرفـت و بـه زنـان نـشـان داده شـد و نـتايج مشابهي حاصل گشت.

همچنين هنگامي كه ما به چيزي علاقه داريم و دوستش مي داريم مي نگريم، مـردمك چشمانمان باز بزرگتر و متسع مي شوند. اين را نيز مي تـوان تـوسـط تـصـاويـر به اثبات رساند. اين بار پژوهشگران تصوير يك زن زيبا را ميـان تـعداد زيـادي از تـصـاوير معمولي و پيش پا افتاده قرار دادند سپس تغيير اندازه مـردمـك چـشمهاي مردان حين مشاهده آن تصاوير را مورد بررسي قرار دادند. بدون اسـتـثـنـا مـردمـك چـشـمهـاي مردان بروي تصوير مورد نظر منبسط مي گشت.



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:25  توسط ارغوان  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:0  توسط ارغوان  | 

شاید یه كسی شب ها برای اینكه خواب تورو ببینه به خدا التماس می كنه ،


شاید یه كسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،


مطمئن باش یه كسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشك می خوابه ،


ولی تو اون رو نمی بینی!

می دونی بازیه روزگار چیه؟؟!!؟

اینکه تو چشم بذاری من قایم شم بعد تو یکی دیگرو پیدا کنی

سر نوشت تصمیم میگیره که تو در زندگی با چه کسی ملاقات کنی

اما تنها قلب توست که می تونه تصمیم بگیره چه کسی در زندگیت باقی بمونه

بودنم را هیچ کس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ با خطوطی زیباه قشنگ

او که خوابیده در این گورستان سرد

بودنش را هیچ کس باور نکرد

می خواستم برای از دست دادنت گریه کنم

دیدم همه اشکامو واسه بدست اوردنت ریختم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:36  توسط ارغوان  | 

یادمون باشه

یادمون باشه که هیچکسو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و اهسته  میمیره

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به مه تکیه کرده سرش درد نگیره

یادمون باشه قولی رو که به کسی مبدیم عمل کنیم

یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

یادمون باشه اگر کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:40  توسط ارغوان  |